تبليغاتX
دست نویس های ب.صنم

دست نویس های ب.صنم

بزودی دست نویس های ب.صنم در "خود نگری فلسفی"

سال نو شده بیدار شوو

 

سال تمام است

بی اندیش که چگونه خیال و رویا را قدم زدی؟؟؟؟؟؟؟فصل را باید تغییر داد این قانون طبیعت است...همه را باید از نو ساخت این سنت است

ظلم را باید جور دیگر دید..همچو چای خوردن..دلفین منتظر

کاش زنگوله سگ یا به قول من سال کودتا ارام بیاید و به سلامت برود..کاش حکم آخر با دستان من مهر می طططشد..کاش دیگر کودکی سیلی نمی خورد..کاش مادری..از تکه  شدن کالبد فرزندش شیون نمی کشید..کاش انسانی زیر آوار نمی ماند ..و برای رهایی مرگ را انتخاب نمی کرد...کاش هیچ وقت دوری نبود..عروسکی انتظار آمدن ..جسد خونین دلداده اش را نمی کشید..دلم در حسرت بوسه ی سال نو ÷در سالهاست که خشک شده ..قلبم آتش می گیرد که دختری انتظار لبان گرم ÷در را می کشد..دریغ ..آه.دریغ

دلم برای کودکانی که همه کسشان را باد ..خون..خیانت..ج.ن.گ....برده است ..چشم بر در می اندازند و کسی را نظاره گر نیستند..شکافته می شود...دلم برای ÷سرکانی که از درون خرد می شوند ..تا لبخندی از مادر..خواهر ..برادر  ببیند..تکه تکه میشود   کاش دنیا امسال رنگش تغییر کند.

کاش تحول آدم ها قانون  بود

کاش ماهی های در حصار هم آزاد بودند...

هیچ گاه را لحظه تغییر سال..نتوانستم لبخند بزنم..نمی دانم..چرا...شاید برای کاش هایی که گفتم..شاید..برای دل دل گفتن ها..شاید برای دوری از مرادم..شاید ...................کاش عشق هیچ گاه فصلش تغییر نمی کرد.................
+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 فروردین1385ساعت 2:35  توسط ب.صنم  | 

یادم می آید........

 در هم همه فردا حتی نسیم هم بالهای مرغ قفس را نوازش نمی داد .

می خواهم..!

"آزادی" را به حراج بگذارم و بارانی بخواهم

تا  بر زمان های مرده ی جهان ببارد  که از آنها هیچ نماند

نمی دانم

 کدام شب زده ای مرا در خیالم بی رنگ کرد

 که دیوارهای اتاقم در نگاهم خرد شدند

 و باز فهمیدم

 اکنون سالهاست.......

......................... چله نشین" آزادی ام

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 اسفند1384ساعت 21:27  توسط ب.صنم  | 

 

Image hosting by TinyPic

در اين‌جا چار. زندان است.....
به هر زندان دوچندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در زنجير...
از اين زنجيريان، يک تن، زن‌اش را در تب تاريک بهتاني به ضرب دشنه‌يي کشته‌است.
از اين مردان، يکي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را، بر سر برزن، به خون نان‌فروش سخت دندان گرد آغشته‌است.
از اينان، چند کس در خلوت يک روز باران‌ريز بر راه رباخواري نشسته‌اند
کساني در سکوت کوچه از ديوار کوتاهي به روي بام جسته‌اند
کساني نيم‌شب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مرده‌گان را مي‌شکسته‌اند.
من اما هيچ کس را در شبي تاريک و توفاني نکشته‌ام
من اما راه بر مرد رباخواري نبسته‌ام
من اما نيمه‌هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته‌ام.

در اين‌جا چار زندان است
به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در زنجير...
در اين زنجيريان هستند مرداني که مردار زنان را دوست مي‌دارند.
در اين زنجيريان هستند مرداني که در روياي‌شان هر شب زني در وحشت مرگ از جگر برمي‌کشد فرياد.
من اما، در زنان چيزي نمي‌يابم‌ ــ گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش‌ــ
من اما، در دل کهسار روياهاي خود، جز انعکاس سرد آهنگ صبور اين علف‌هاي بياباني که مي‌رويند و مي‌پوسند و مي‌خشکند و مي‌ريزند، با چيزي ندارم گوش.
مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادي، هم‌چو يادي دور و لغزان، مي‌گذشتم از تراز خاک سرد پست...
جرم اين است!
جرم اين است!دوست‌ات مي‌دارم بي‌آن‌که بخواهم‌ات.

سال‌گشته‌گي‌ست اين
که به‌خوددرپيچي ابروار
بغري بي‌آن که بباري؟
سال‌گشته‌گي‌ست اين
که بخواهي‌اش
بي‌اين‌که بيفشاري‌اش؟
سال گشته‌گي‌ست اين؟ــ
خواستن‌اش
تمناي هر رگ
بي‌آن که درميان‌باشد
خواهشي حتا؟
نهايت عاشقي‌ست اين؟
همان وعده‌ي ديدار در فراسوي پيکرها نيست؟.........................................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 اسفند1384ساعت 21:32  توسط ب.صنم  | 

 

Image hosting by TinyPic

سالها ميريزند...تراژدي انسانها را آرام به خاطره ها ميسپارم ..
..تورم اين همه خواندن در فرهنگ شخصي من ..اين است :كلامي از هر روشندان.و...خوش فكر.....شورش هاي دروني با نظريه هاي جديد و اتفاقات نو در بستري از تحريريه ي منسجم صورت مي پذيرد..تحولات نوين براي سياست جديد فكري.... در من...... شيوه رنداني...... را تقويت ميكند......تلاش براي هدف و جان دادن به طعمه ..جنگ سرد رواني ..آخرش بر وفق مراد ما رغم می خورد..........


+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384ساعت 17:52  توسط ب.صنم  | 

 

 

Image hosting by TinyPic

اینجا همه خوابند..تعطیل...

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 بهمن1384ساعت 23:43  توسط ب.صنم  | 

روزي با زيبايي خيابان

آسوده در هواي پر از خير خواهي قدم............. بر كف فرش خيابان مي گذارد در ذهن پر است از حرف هاي نگفته.......... از ديروزها فرش زمين را با نگاه همراهي ميكند ...... فقط به همين" چند قدم كه در پيش دارد .......بسنده كرده" قدم ميزند ..........در هواي معصوم از آرامش ........ مرور ميكند داشته ها و نداشته هايش را.... فكرش را كن:..... ..........اگر نگاهش را وسعت دهد .........چه منظره هاي خيره آوري را خواهد ديد......
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 بهمن1384ساعت 15:12  توسط ب.صنم  | 

صحبتي كوتاه با شما.........

 

Image hosting by TinyPic

   اينجا كافه ي تبار ماست....ديوارها بوي كاهگل را تداعي ميكنند ..

صندلي هاي چوبي گرد......بوي تند قهوه ها......... مردي در آن

طرف............ همچو نجيب زاده ي مدرن......... با كت و شلوار....عطر

فرانسوي............ ديگري با موهايي در باد.....بر كشيدن پيپ اسرار

دارد....... خانمي با پسوند شيك،........ لباسي آراسته از سبك

هنرمندي....... خنده هاي حرفه اي......... بدون نمايان شدن دندان

ها ............ سر تكان دادن براي تاييد ........لب زني هاي

سايرين......... اينجا همان جايي است كه غروب..................... بعد از

فراقت از دغدغه هاي كاري......گرد هم مي آييم.........

...............التماس ماندن داريم....به تشويشي دور افتاده از ركاب

روزگار.. ...خاطره ها را به خاطر ميسپاريم و ..........همچو نعلي شگون

دار حفظ ميكنيم ....... از نظر ديگران همه مان بيماريم .........نگاه هاي

ساده لوحانه به مسايل... ...باز پس خواهي فشار انگشت از سر....دل

ها براي فرداي تو مي تپد... زبان هايي كه براي فرداي تو ناله مي

زند..............چشمهايي كه براي درست زندگي كردنت ..... .انتظار

ميكشد...ما ديوانه نيستيم..........وفقط درس نخوانديم......

الاقصه.....افلاطون بزرگ فلاسفه دنيايي ميگويد: فهم ،غم را با خود مي

آورد... اينجا كافه ي تبار ماست. """"''''.خرده ناني...سر سوزن ذوقي

"""""" اينجا كافه ي ماست..."""""".در ان باد نمي آيد و ابتداي ويراني

نيست""""" اينجا كافه ي ماست """" نه خيال آبي باران ..نه معصوميت

از دست رفته ز باران"""""" اينجا كافه ي ماست"""" ..................

+ نوشته شده در  یکشنبه 2 بهمن1384ساعت 10:12  توسط ب.صنم  | 

 

زنبورک قشنگ من سفید پوشیده ...رو رختخواب مخمل سفید خوابیده...

زنبورک من چشماتو باز کن وقتی .....................من رفتم .....آنوقت لالا کن.......    

آنوقت لا لا کن...لا لا کن ...لا لا کن.......پاشو پاشو...تو رو خدا پاشو ...بهار اومده..بهار اومده

تو پیدایی ....بازی مال بچه هاست...بیدار شو ...بیدار شو......بیدار شو ..ببین بهار اومده.............

تو رو خدا پاشو.......پاشو.................پاشو راه برو..........

+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1384ساعت 22:31  توسط ب.صنم  | 

امروز برف میبارد ومن در کنار پنجره و گرمای اتاق ...سرمای بیرون را خاطره میکنم...........

برف ها پر عظمت میبارند و به آرامی بر سنگ فرش حیاط خانه می خوابند ...

یادت هست تو آنور بودی و من التماس ماندنت را میکردم..

..ولی آن روز برف نمی آمد....برف بازی کنار جاده و هیزمی نیمه روشن ..

.گوله های کوچک و بزرگ..نگاه گرم تو ...دست های یخ من..

امروز برف میبارد و باز هم من تنها در گوشه ایی از این سلول نگاه بر آسمان بستم...........

+ نوشته شده در  چهارشنبه 21 دی1384ساعت 15:6  توسط ب.صنم  | 

زمین خیس از جوهر های سیاه و سپید

زیادی مهربانی و تمرکز دغدغه های آرامش

نزدیک سازی نقش قلب تو به ......

لحظات رها در نفس عمیق بی مقصد

همخوان راستین کودکانه هایت

خواسته های عارفانه برای بودنی منطقی و بهانه ای ابدی

هنوز بعد از گذشت بسیار روز ها و ساعت ها

چهره ی مرموز و مهربانت را به خاطر دارم ......

شب های شبح و خنده های شیطانی

تارهای تنیده بر درون مان افسانه را معنی می کنند....

دل به سر گفت:.........۲ سال شد

امروز ۱۹/دی ماه/۲۵۶۵ است...........

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 19 دی1384ساعت 19:2  توسط ب.صنم  | 

 

 

در آن سوی کرانه ها  سکوت معنا دار "فضای خالی" از تعلق جریان دارد..........

تبسمی بر لب .............شفا دهی لذت بخش ............

پر از تجربه های فوق مدرن........ در ضمیر محسوس خود باوری..............

 تجسم عمیق از زمین متروک ذهن..بلافاصله غرق خارق فضا ...و تضمینی همیشگی در نفسی .........

وجود بازشناسی شده مانع ازاحساسات ناخوشایند................

.تصویر اجباری ته مانده ی دیداری آشنا..

 ............گره ای کور در خود گم شده .....م..ی..ش..ن..و..ی

+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1384ساعت 17:2  توسط ب.صنم  | 

در زمستان هزار پاره ی گریزان

قایم موشک بازی خورشید و ابر

بوی خاک باران خورده و زوزه ی پرنده ی زخمی

دل های شکسته از سنگینی بر لب زدن این قماش فکر پاره و تنهایی پر از کابوس دوست داشتن..

کاش کاش کاش ......

+ نوشته شده در  دوشنبه 12 دی1384ساعت 13:44  توسط ب.صنم  | 

خسته و ملول پر از خیال آجری رنگ افکار

قدم بر دشت خیابان ها می نهد

سرگردان و شاد با نگاهی هراسان به دور

در دل پر ز شوق

قدم بر میدارد

رنگها را مرور میکند..آبی..سبز..مشکی..............

گاهی بارانی سرد از لای لای پنجره را به یاد می آورد

و پسرکی فرفره فروش انتظار نگاه دخترکی شیدا را میکشد..........

+ نوشته شده در  جمعه 9 دی1384ساعت 15:23  توسط ب.صنم  | 

بو بو

شکی نیست
هر روزه ها و شبا نه ها خالی از شادی و تیک تیک ساعت 

 و ازدحام مردمی مدعی در میانم....

..گم می شود..

سایه های پنهانی که در گرداگردم به سماع می روند و در تاریکی مبهوت می مانند.

سربزیر..دوست داشتنی.

.پر از خیال آبی باران..سوسوی ناودان و شومینه ی شقایقی

در بیابان صحرا

"خاموش"

قدم بر مسیر این پلنگ زخم خورده مینهی .

.آرام است و صبور.

".نترس.."

تالابهای باصفای خونین اش..

موجی عظیم برای شادی لبخند تو ...

اوج تلالو رویاها در آسمانی سکوت و سینه گاهی پر از خاک ..

جشنی عظیم با سالهای فراموش نشدنی

هم صدا
             هم آغوش
           .....                   ......                 .....
بر لب "همه واژگان ".........نخستین آرامشت باد...........

+ نوشته شده در  شنبه 26 آذر1384ساعت 22:40  توسط ب.صنم  | 

در گذر از تماشا گه لرزان عمر

اسبها نفس زنان از راه میرسند و صدای شیهه ی قفل های چمدان به گوش می رسد

درخت های کج و استوار خیابان ها حاضرند ..که سوار بر تابوت شوند و مه ها را به خاطره ها بسپارند

نم نم باران دنبال رود خانه یی خشک ........نیلوفرها را باید آب داد

اغما سراسر سرور از کل کل کردن شلاق ...سیاهی..کبودی.........

امواج چله نشین شکلک های ابهام و امید.......

سقاخانه اضطراب....پیاله شراب زهر آلود ..........ته مانده ی سیگاری بغض دار

  افکارم چيزهای متناقض ديده و حرفهای جور بجور شنيده..

دکان های باز و بی تردد...قلمهای بی انگشت...نگاه های محر مانه

حنجره ی خشک از پلک های یخ زده...

ابد ...ابد....ابد....ابد......ابد

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آذر1384ساعت 21:45  توسط ب.صنم  | 

غریبانه رفتند

در خلوت کوچه ها  بی قرار از هل هله ی مردم برای جشنی عظیم ....تا خاک آوار غمی آشنا     ....

هوای تهران تمیز است ..تمیز..از دیوارها هم باران بارید ...همه غمی بزرگ را باز هم

دیدند .دیدند..دیدند...... پرستو ها پر کشیدند و همه را در انتظار دیدار گذاشته اند ..می دانستند که دیگر

بر نمیگردند............سیر نبودند از زندگی ..پیکر هاشان نمی رفت دل به دنیا داشتند .... دلم پاره شد و

کوذکانی را دیدم که برای خداحافظی با پدرشان آمده بودند.........دختر ها و زن ها و مادزانی که باور

نداشتند که امشب تنها به خانه باز میگردند...پدران و برادران و دوستانی که کمر شان شکسته بود...

 هنوز زیبایی خنده ی آرامت را فراموش نکرده ام .....و کلمه ی ای بابا

دلت خوش ما که رفتیم .... خدایا بس است ..دیگر طاقت ندارم..... مگر

نمیگو یند تا سه نشه بازی تمام نمی شه .این هم سومی..........سنگها

میریزند و لبان دیگر توانایی گفتن ندارند ....چراغها شکسته اند و کودکان

 در انتظار شنیدن صدای پدر.....دلم سوخته است از آهن مذاب گداخته بر تنهای  آرام خفته در دل

  آوارها  ...همه بدانید ...فردا دیگر صدای هل هله ها تمام می شود  ....جواب مادرش 

  را حاضر کنید.....................................................

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 17 آذر1384ساعت 13:3  توسط ب.صنم  | 

لعنت

صبح شده بود.شبی سخت را پشت سر گذاشته بود پر از وحشت؛.چشمهایش را باز کرد بی هیچ هدفی دوباره

بست ؛ از وحشت ..شب تمام شده بود.؛ چشمهایش را باز کرد. صبحانه خورد به همان تلخی همیشه  موهایش

را در آئینه  شانه زد و لبهایش را ماتیک کشید و رفت به جای که نمیدانست کجاست.... به خانه برگشت خسته؛

خودش را آئینه دید.؛ خسته بود. خوابش برد و از وحشت چشمهایش را باز کرد .. سکوتی ژرف خاطرات قصه

غمباره ی خاطره ی  سالهایش را به یادش آورد.. که ماتیک می مالید و نفسهای جور و وا جور را تحمل

میکرد و در دل به اولین بوسه لعنت می فرستاد...............................................

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آذر1384ساعت 22:57  توسط ب.صنم  | 

کافه

در راه قدم میزد و می رفت .چشمش, به کافه ی افتاد; همه در کنار هم بر روی میزهایی گرد  نشسته بودند و از

 

عشق......شعر....درد مردم..و سیاست سخن می گفتند .نشست, قهوه ترک را به فرانسه ترجیح می داد, اعتقاد بر

 

این داشت که: با ذائقه اش میخواند;.سیگاری آتش کرد و دل به آن جماعت داد........

سالها گذشت....هنوز آن کافه ی داغ را فراموش نکرده بود ..میرفت و مینشست ولی دیگر از  بوی قهوه ی تند و

 

گل های شمعدانی و آدم های از جنس اعتماد  خبری نبود . کلاه های فانتزی و کت و شلوار های دوخت شاندیز و

 

عطر فرانسوی تبدیل شده بودند به آدمک هایی ژیگولی که  از کافه؛ لاس های بی هدفش را فهمیده بودند.......بس

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 آذر1384ساعت 20:39  توسط ب.صنم  | 

 

 

 

باد شروع به وزیدن کرده است ..میشنوی .چوبها فریاد میکنند و دخترک از ترس گونه هایش را خیس

میبیند..هنوز آن روز افسانه ی را فراموش نکرده و فکری کودکانه که به خیال خود دیگر بزرگ است.

آنقدر در لاک محکم فرو رفته ..باران برایش زیبا بود و بوی خاک باران زده .....دلش خوش بود ..آمد از

آنجایی که ....کاش آن لحظه باد می آمد...........

این زمانه برایم با کیاست نیست.........

+ نوشته شده در  جمعه 11 آذر1384ساعت 23:35  توسط ب.صنم  | 

این روز ها دیگر  آن قاب زانو زده ی بی روح هم با ما کاری ندارد ..

وقت تنگ است و باران تند که رد پای نمی ماند و باد خاطرات شاخه های پر آب را میدزدد..

آن دورها  گوزنی رئالیست میتازد ................

..تا به حال ..یادم نیست که دوری از افکارم اینقدر درد  آور بوده باشد...یادم نیست....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 9 آذر1384ساعت 18:10  توسط ب.صنم  | 

راه پر از گرگ های حار و گرسنه, .مظلوم کشی را فرا گرفته اند, از نیاکانشان....محکوم به ارتباط است,

...و کودکی ..با روزگار تاریک ...وعده گاه دره ی شوم نامردان است .......ساکت.ساکت..

..بی دار میشوند

کوسه ها بو میکشند ... خون..خون....و مرغی دریایی با سری زخمی در آغوش ......با نخ ..

.نامرئی ...ساکت را تمرین کن.......هوا سرد است .. خوشحالم..میخندم...و منتظر ..شاید ....

..هوا سرد است

......هوا سرد است........آتش ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 7 آذر1384ساعت 18:25  توسط ب.صنم  | 

 

زمانی دور نیست از آنچه انتظارش را میکشید ..رفت و آرام خفت در کنار آرام ها.........

پدر گرافیک پارسی ها هم بار سفر بست و رفت............

ببخشيد مرا، مرتضي مميز، جوان

+ نوشته شده در  شنبه 5 آذر1384ساعت 22:16  توسط ب.صنم  | 

پرواز

 

بعد از ساعتها هنوز هم باور ندارم  که رفتی بی انکه یک بار دیگر ببینمت.........

صدای تو از سایه سار نیستان می آید .......................

.................................................................................................

صدای تو می بارد و ... زنده ام من.

منوچهر آتشی هم  پرواز کرد......................................  

کاش رفته  بودم و ان خونگرم دهرودی را ملاقات کرده بودم ...دیر است دیر است    

 .............

منوچهر اتشی: دبیر .ویراستار ..شاعر ..منتقد

......................

امروز آمدم...
  آنقدر سرد بودی که سرمایت تمام دستهایم را یخ کرد ..
تو میرفتی من مبهوت به یاد خاطراتت  می آمدم ....دور میشدی .
.سلام کردی ....میدانی که سلامت را گرفت .....  عشق رازی است لبخند رازی است.............  اشک بر من لبخند نمی زد .
نمی دانم ..............رفتی بی آنکه یک بار دیگر ببینمت .. بعد از ساعتها هنوز هم باور ندارم  که رفتی بی انکه یک بار دیگر ببینمت

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 آبان1384ساعت 14:8  توسط ب.صنم  | 

به سوی من برگرد و دیداری تازه کن...

.    دست ,  روشنایی, دگر روزهای رفته را ندارد . این بار با شما در محیطی مهر بانتر سخن میگویم

مهم این است که تو چه میخواهی . هر چه می خواهی بگذار نامش را !

دستورش این است  "  می نگرم به روزهای سخت و طا قت فرسا در تنگه های تاریک و سرد

....... همش بد است .میدانم.. تماشایت را تغییر بده"

آنوقت "منفی" را هم زیبا خواهی دید......

+ نوشته شده در  جمعه 27 آبان1384ساعت 21:57  توسط ب.صنم  | 

با سپاس از همه ی دوستانی که در این مدت من رو با نوشتار های خودشون یاری کردن همانطور که اکثر دوستان میدونند وبلاگ شیوه گری چهارمین دست نویس من بود که بعد از هفت خوانی متولد شد .دست نویس های قبلی من به علت پاره ی از مسائل دست رسی به اونها قطع شد.

 از من پرسیده شده بود که چرا نام وبلاگ  <<هر دلی از اسرار علوی آگاه نیست است.>>؟

.میدانم,

 که اکثرا کلمه ی عولا رو علوی خواندید و این فکر در مغزتون تداعی شده که منظور من اصحاب علوی (پیامبران و امامان ) هستند ولی اشتباه است زیرا منظور من پروردگار است و بس

یعنی هر دل و دستی با تفسیر خود از سر های بودن و نبودن در این عالم آگاه نیست شاید هر جور که بخواهد میتواند باشد ولی نهایت قصه چیز دیگری است .....

 

و پرسیده بودید مگر نگفتم آمدن نفهمیدی ....... منظورت چیست؟

درد من درد توست تویی که هم اکنون این مطلب را میخوانی شاید راحت بگذری شاید تفکر کنی و شاید .............

در این دریای طو فانی دیگر صدایی را نمی شنویم دیگر کسی را نمی شناسیم اگر لازم باشد خرد میکنیم و رد میشویم از روی تمام خاطره ها و عشق ها و ........

همه میخندیدم ولی بازیگریم خود این را خوب میدانیم ولی چه کنیم که مجبوریم به همدیگر امید دهیم در حالی که خالی از امیدیم و تکرار میکنیم  مرگ پایان نیست

بگذریم دراین وبلاگ و وبلاگ های پیشین سعی کردم هر آنچه را که از کنون می دانم با زبان بی زبانی برایتان بنویسم بعضی مواقع شد که هیچ مطلبی نداشتم ولی بعد از باز شدن صفحه کلامات کنار هم جای میگرفتند و یارایی میدادند

و در آخر میخواهم بدانید که:

عشق به خدا عشق به تمام زیباییها و خوبیها است  .همه نگوییم آری. اعتقاد داشته باشیم این هیچ منافاتی با دین و مذهب ندارد  ........

                          ....... خداحافظ....                   

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 آبان1384ساعت 15:49  توسط ب.صنم  | 

برای تو....که پر از اهترازی

من نه آنم تن برهنه ی در سوار کوه ..

بیماری از درد عشق.,

غنایی از کلیت شعر,.....

 اندک اندک دل دادم به آنچه نمی شناختمش.

جام تهی بود از نام" منت.",

>>می شناسی مرا <<؟!

همه را دیدی و خواندی ,…….

من , همچو تاک از دهانه دهلیزت شنا می کردم .

تو پرسیدی ................؟؟؟

خنده ی بی سبب مرا مشتی خاکستر کرد.

حالا می شناسی مرا !

من همان شب خفته ای بودم ..گویای بوستان

واحشی لبریز از جام لسان

عابری پا خسته از گذر حنجره ها

زنده داری در پس غربت ………………

می  شکستم .....خیسم از باران.......

هوا سرد است..

میشناسی مرا !!میدانی که کیستم !!!

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1384ساعت 19:22  توسط ب.صنم  | 

متعجبم !نزد خویش

 

 در برابر اندیشه ام به اسارت رفته ام .

 

آنقدر اندیشه هایم مشتاق هستند  که جای را برای نمایان کردن رویاهایم بسته اند...

 

 نگرانم که اگر صبح فرا رسد و کوه هنوز بر غروریت خود باقی بماند تکلیف چیست؟!

 

از آن میترسم که بجوشم ولی....... ..بمیرم

 

من به دریوزگی عشق رفتم..من که  نامم را "نیروانا "نهاده بودند ...

 

 ...................................................................................................................

 پی نوشت: در هند باستان به معنای آتش خاموش و آرامش

 

در یوزگی: گدایی

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 آبان1384ساعت 18:31  توسط ب.صنم  | 

 سکوت شاید بهترین فریاد باشد

سپاس خدایی را سزاست گر به او پشت نهادم دگر لرزهای بر تنم نیست ..

سپاس خدایی را سزاست گر به او سلامی مخلصانه داده ام مرا خورشیدی تقدیم کرد...

سپاس خدایی را سزاست گر او را یگانه خواندم در اعماق  دلم خنده.ی خالصانه از او را دیده ام

سپاس خدایی را سزاست گر تصورش کردم مرا با تپش های دشت درخشانش هماهنگ کرد

می دانم که هیچ گاه از یکدگر جدا نخواهیم شد.

 حتی روزی که دگر توانایی آمدن به.. نام.. سوزانت را هم نداشته باشم.....گوشم پر است ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1384ساعت 23:32  توسط ب.صنم  | 

دیروز برگ دگری به دعوت دارالملک تبات آری گفت : این رسم روزگار نیست............

                                              ..  فریدون گله ..هم رفت  در خفا و بی کسی

اه از دست رفتگان بی برگشت داغ جاودانه ای بر وجود ما گذاشته اند

مراتب تسلیت خود را اعلام می دارم و برای فرزندان آن مرحوم طلب صبر و شکیبایی میکنم ....

 

فریدون گله :سینما نگار .کارگردان .نویسنده

+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 آبان1384ساعت 23:18  توسط ب.صنم 

با توام

با تو هستم

لحظه ها با خاطره های کودکی جان میرد

اگر می خواهی باشم پس بیا

حالا

اینجا در کنار قتلگاه بی رحم می بینم

من

بی رحم است

اعتماد رنگی ندارد

نفس ها خالی از مهر بانی است

دشمن می خندد

سنگها می ریزند

چراغها شکسته اند

حضورت بی رنگ است

دلم سوخته است 

لبان توانایی گفتن ندارد

کاش کسی باشد سکوت را بشکند..................................................

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 23:39  توسط ب.صنم  |